18/02/1402
-
تاریخ: 1402/5/20 ساعت: 14:31
نمیدونم چه برنامه ای دارم؟دیگه حتی هدف های قبلیم رو میبنیم هیچ حسی بهشون ندارمهمش با خودم میگم اگه مهم بودن واقعا براشون حتما تلاش میکردم پس اگه بهشون نرسیدم الان هم بخوام دوباره تلاش کنم فایده نداره چون انگار اعتبارشون رو پیشم از دست دادن.شایدم نه !من اعتبارم رو پیش خودم از دست دادم که نمیتونم به خ...
تو خودم غرق شدم...
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 18:35
دچار تروما شدممن هنوز از اون آسیب حالمخوب نشدهمن هیچ وقت آدمای درستی رو دور خودمجمع نکردم.احساس میکنم خودمم دیگه اون آدم درست و حسابی نیستمپز از خشم و بغضم نسبت به آدمایی که بهشون لبخند میزنم.همش میترسم اینا هم مثه اون آدمای قبلی بهم آسیب بزنن و برای همین نفرتی توی قلبم کنار گذاشتم برای روز مبادااز ...
♡
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 18:35
احساس ناکافی بودن میکنم هیچ وقت فکر نمیکردم وقتی بزرگ بشم انقدر آدم پوچی بشم
وبلاگم رو قشنگ کردم و برگشتم و بساط غر زدن به راهه!
-
تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 2:39
خب من اینجام بعد مدت ها برگشتم و اصلا خوشحال نیستم!نکه چونن برگشتم به وبلاگ! من بابت این موضوع هم خوشحالم به هر حال باز تونستم براش قاب بزارم و این جیگول پیگولی ها!ناراحتی من از شرایط بدی که دارم و مثل اینکه حالا حالا هم رفتنی هم نیست! بیا برو دیگه!من چیزای زیادی رو دارم که اگه بخوام لیست کنم خودم ...
برمیگردم
-
تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 2:39
باز میرم به همون جایی که ازش فرار کردممیرم تا دوباره جواب هام رو از نو پیدا کنمولی این بار چند بسته قرص خواب آور با خودم نگه میدارم در اولین فرصت که احساس کردم دوباره باختمخودمو به یه خواب دعوت میکنمخواب ابدیمگه یه آدم چقدر جون تو تنشه؟کم آوردم و تموم میکنمجالبه کم آوردم یکسال از تصمیم به خودکشی میگ...
دنبال جواب هامم
-
تاریخ: 1401/4/24 ساعت: 2:39
برگشتم و فهمیدم من خیلی از خیلی ها حرفه ای تر بودم و این اضطراب و استرس دائمی من باعث شد انقدر بهشون اجازه بدم روم سوار بشن!این بار میرم و حقم رو پس میگیرم و قوی ادامه میدم این البته مقصد دائمی من نیست و من به برنامه هام متعهد میمونم و البته به یه منبع درآمدی نیاز دارم و خوبه.دیگه نمیزارم کسی آسیب ر...
رمان زندگی ام با غروب طلوع کرد
-
تاریخ: 1400/9/13 ساعت: 19:30
خدایا تحمل دردِ نبودنشرو هم بهمون بده...خدایا نمیدونم چقدر گریه کنممن سردار سلیمانیم رو می خوام
روزای خوب
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 19:28
خیلی وقته به وبلاگ درست و حسابی سر نزدم و حتی نمیدونم چقدر از روزه هامو اینجا ثبت نکردماما میگم که روزای خوب منم رسید و حسابی داره بهم خوش میگذره. و من سرشار از انرژی مثبتم.و هروز ورزش میکنم غذا کم تر
روزای بد
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 19:28
دو هفته است تو خونه ام خسته و ناراحتیک ماه شد که دیگه مثل قبل سحرخیز نیستم و دست خودم نیست یه باره بیدار میشم و میبینم ساعت هشت یا نه صبحهو این درصورتیکه من وقتی مهم ترین تصمیم زندگیم رو گرفتم که روند
رفیق قدیمی
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 19:28
با دوستم آشتی کردم اون اشتباهاتش رو پذیرفت و عذر خواهی کرد و الان داره حمایتم میکنه درست همون کاری که منم درحقش کردم و الان حالمون بهتره
ابرو شمشیری
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 19:28
ابرو کمون ابرو کمون تو رو میخوام از دل و جون بلا ازت دورشه چش حسودات کورشه عزیزممممممخب تا ای جای کار ابرو کمون ها در امانند، خواننده دعا کرده بلا از ابرو کمون دور بشه بنظرم ترند امسال ابرو کمون باشه
جمعه ی همین هفته عیده
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 19:28
جمعه همین هفته عیده!عجیب اندر غریبه میدونم ولی چه بخواییم چه نخواییم یه چند سالی داره عیدامون به تف ترین شکل ممکن آغاز میشهبگذریم!پارسال تقریبا همین موقع درباره ی حسرت های سال نود و هفت نوشتماما الان
صبح روز دوشنبه
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 19:28
هوا سردههه زیر پتو خزیدممیل هیچ سخنم نیست!حاضرم نیستم یه انگشتمم از زیر پتو رد کنم بیاد بیرونخوابمم میاداینم صبح سحر خیزی من!
سال نود و نووووو
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 19:28
سال نود و نو مبارکاینم اولین ابتکار و خلاقیت سال جدیدمخب من به امسال امید دارمو می دونم حسابی قراره شاد باشمچون بقول رامبد جوان ؛ من انتخاب کردم که شاد باشم.
سفر
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:01
اونقدری که تو این سفر برای بدی ها گریه کردم برای خوشی هاش نخندیدم...تولد بیست سالگیمم به تف ترین حالت ممکن گذشتسلام بیست سالگی مضخرف من...
شرایط اقتصادی این مانتو رو تنم کرد!
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:01
امروز غروب وقتی آجیم اومد، تصمیم گرفتم مانتویی که برای دانشگاه خریده بودم رو تنم کنم وبگم امسال این تیپمه!آقا من مانتو ی سرمه ای شیک و پیک هفتاد وپنج تومنی رو تنم کردم.مقنعه ی بلند چهل تومنی رو هم کشی
...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:01
تو کتابخونه دانشگاهم، تنهام و سرم تو گوشیمه!امروز هم اتفاق خوبی نیوفتاد و این اولشه !لعنت به نا رفیق که باید الان من تنها بمونم.پنج دقیقه دیگه کلاسم شروع میشه و این عذاب آورهو هم نجات دهنده از تنهایی... یه جورایی سرگرم میشم.ودر آخر اینکه وبلاگ عزیزم معذرت میخوام که این مدت تنهات گذاشتم و سعی میکنم م...
چرا!؟
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:01
چرا انقدر به این تنهایی هم عادت کردم هم ازش بدم میاد!؟دیگه هیچکس رو ندراممبارکم باد!
سر حرفت وایسا
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:01
خدایا تو منو گاو آفریدی!که مزرعه ی این دنیامو فقط شخم بزنم و هیچ چیز جز حمالی عایدم نشه.از این به بعد هر وقت سر حرفت وایسادی منم می ایستم...دیگه حتی غریبه ها هم دلسوز بابام شدن دمت گرم که از راه دور هم دلسوزای بابام رو میفرستی اما برای من ...به بد بودنم ادامه میدم.
ثابت شد
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 22:01
دیشب حتی خدا هم دید که چطور تنها و بی کس و کار بودمدید که محبوبه چقدر اذیتم کرد. و دید که معصومه و مهدی و حسین طرفش رو گرفتن و من موندم و گریه هام و خدادیشب به طور اتفاقی بعد این ماجرا یه پست دیدم که