نمیدونم چه برنامه ای دارم؟
دیگه حتی هدف های قبلیم رو میبنیم هیچ حسی بهشون ندارم
همش با خودم میگم اگه مهم بودن واقعا براشون حتما تلاش میکردم پس اگه بهشون نرسیدم الان هم بخوام دوباره تلاش کنم فایده نداره چون انگار اعتبارشون رو پیشم از دست دادن.
شایدم نه !
من اعتبارم رو پیش خودم از دست دادم که نمیتونم به خودم اعتماد کنم.
ورزش؟ حتی یادم نمیاد چرا قبلا روزی بالای یه ساعت ورزش میکردم روزایی بود که بطور متوالی دو ساعت هم ورزش میکردم و کلا درحال تحرک بودم.
نوشتن؟ همیسه خاطره نویس میکردم و احساسات و افکارم رو روی کاغذ میآوردم تا ذهنم خالی بشه واسه چیزای بهتر! رمان مینوشتم و انگیزه داشتم
الان چی؟ هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ
نمیدونم باید چکار کنم تا به زندگیم معنا بدم!؟
شاید باید یه دور از اول به دنیا بیام!
ولی نه! حوصله دوباره التماس کردن واسه قطره ای شیر، تقلا برای گلو خوردن، تلاش برای سر پا ایستادن و قدم قدم راه رفتن!
ذاتا انسان از اولش با سختی هم به دنیا میاد و با سختی هم باید زندگی کنه!
ای کاش میشد حداقل به اول دبیرستانم برگردم و انتخاب رشته لعنتیم رو تجربی نمیکردم و کلا به اون مدرسه ی گوه نمیرفتم و رشته هنر رو انتخاب میکردم .
ای کاش با خانواده ام درباره قلدری هایی که توی مدرسه سال اول دبیرستان تجربه کردم حرف میزدم شاید نمیزاشتن دیگه تو اون مدرسه برم!
و مجبور نبودم واسه اینکه مدرسه دم در خونه است رشته مضخرف تجربی رو بخوم و بعد اون خاطرات و تلخ و استرس زیاد اون دوران رو تحمل کنم!
ولی نه! این خانواده ای که من دارم هیچ وقت پشتم در نمی اومدن حتی اگه میفهمیدن من سال اول دبیرستان مورد قلدری یه مشت آدم احمق واقع شدم.
درست مثل این مدتی که سرکار رفتم و میرم ومیدونن دارم دچار فرسودگی شغلی میشم و براشون اهمیتی ندارن!
امروز هم باز سر کار فشارم افتاد و حالم بد شد! چند باری هم از حال رفتم از کار زیاد.
درد کمرم به کنار افسردگی که دچارش شدم داره من رو از پا درمیاره.
شده ام یه جسم بدون عقل و قدرت و احساس.....
استخون هامم دیگه انقدری محکم نیستن تا من رو سرپا نگه دارن!
ولی بازم ازم میخوان برم سرکار چون قرار نیست هیچ وقت من رو گردن بگیرن.
همیشه مامانم گفته که من رو نمیخواسته و حتی کلی سرم قرص خورده تا بمیرم ولی هستم.
همیشه گفته خدا چرا من رو بهش داده؟
کسی که خانواده اش نخوانش مگه میشه کسی بخوادش و بهش احترام بذاره!؟
معلومه که من همیشه تو سری خور و مظلوم واقع شدم تو جامعه!
لعنت به رحم هایی که بارور میشن!
لعنت به والدینی که بخاطر تولید مثل یه انسان رو به دنیا میارن و فقط بهش یه اسم و فامیل میدن و بعدش هیچ تعهدی براش قاِل نیستن و همیشه اون رو با حس ناکافی بودن تنها میزارن.
مهم نیست الان 23 سالمه و چهار ماه دیگه میشه 24!
من هنوز کلی بچگی و نوجوونی از زندگیم طلب دارم که همش تف شد رفت.
حتی الان یه جوون نرمال نمیتونم باشم از بس که تو زندگی آسیب دیدم.
حتی دیگه نمیدونم کی ام!؟ چکاره ام؟ میخوام چی بشم؟ چه احساسی دارم؟ و ......................
برچسب:
نویسنده: مهدی شریفی